برای اینکه دوستم بداری
همیشه ی خدا
یک قدم از خودم فاصله می گیرم
سرمه ی مادر بزرگ را به چشمانم می کشم
گلبرگ لاله عباسی ها را به گونه هایم
مقابل آینه می ایستم
تا او پیراهنی که تو دوست داری تنم کند.
مرواریدی از حرف های قشنگ
دور گلویم می بندم
با آنها جمله هی می سازم
که تو دوست داری
جعد گیسوانم را اتو می کشم.
به لک های صورتم سفیدآب می مالم
وقتی که قددم کنار تو آب می رود
کفش های پاشنه بلند مادرم را می پوشم
حاضر می شوم جانم را بدهم
تا نخ بادبادک دوستی ات را به انگشتانم ببندی
اما تو
همیشه ی خدا
با دگمه های پیراهنم بازی می کنی و
با نگاهی که من دوستش دارم
به پشت سرم خیره می شوی!!!
این شعریه که مرجان تو اولین پست وبلاگش گذاشته , میخوام برای شما تفسیرش کنم چون
حدس میزنم که خیلی ها خوب متوجه نشدن منظور مرجان چی هست , البته اینکارو با
گویاترین روش میخوام انجام بدم..........
دوست پسره مرجان ۳ روز بعد از بدنیا اومدنش

دوست پسره مرجان در ۹ ماهگی (چه حالی ام داره میکنه بی تربیت)

اینجا ۱سالگیشه و باکمی غیرت!...............

و اینجا در ۳ سالگی ( به هیچی هم رحم نمیکنه )

در ۴ سالگی و دیگه شورش رو داره در میاره ,اخه بچه که انقدر........... نمیشه

اینجا ۷ سالش شده و همچنان مبهوت......................

اینجا هم ۱۶ سالگی رو داره طی میکنه و هنوز ادم نشده که هیچ , بدترم شده.........









