یک شب (بایزید بسطامی) در حالی که مریدانش حضور داشتند گفت ( لیس فی جبتی سوی الله).
در زبان عربی جبه با فتح حرف اول و فتح حرف دوم و سکون سومین حرف, بمعنای پیشانی و بخصوص پیشانی بلند و وسیع است و معنای مجازی ان شخصیت بمعنای انچه حیثیت انسان را تشکیل میدهد میباشد و یک معنای مجازی دیگر ان موجودیت است.
سلطان العارفين در ان شب با بیان این عبارت خواست بگوید در من غیر از خدا نیست و هر کس که خواهان یافتن خدا میباشد, باید او را در من جستجو کند. مریدان عارف بزرگ بسطامی بامداد روز دیگر وقتی بحضور بایزید رسیدند انچه شب قبل از او شنیدند گفتند و بایزید اظهار کرد ایا من در حال طبیعی این حرف را زدم؟
مریدان گفتند نه و حال تو غیر طبیعی بود, بایزید بسطامی اظهار کرد بعد از این در موقع شب مسلح به شمشیر و کارد شوید و هر وقت از من اینگونه حرف ها را شنیدید با شمشیر و کارد بمن حمله ور شوید و مرا به قتل برسانید.
مریدان از دستور پیر خود اطاعت کردند و هنگام شب با شمشیر و کارد نزد سلطان العارفين میرفتند و میدانستند که هنگام شب وی دچار تغییر حال میشود.
یک شب مریدان دیدند که حال بایزید بسطامی تغییر کرد و بعد از ان, از سخنانی که ان شب گفت بر زبان اورد و انها بموجب دستوری که از خود بایزید دریافت کرده بودند با شمشیر و کارد باو حمله ور شدند و مولانا جلال الدین محمد بلخی سراینده کتاب مثنوی هم این موضوع را در کتاب خود ذکر کرده است و چنین میگوید:
نیست اندر جبه ام الا خدا چند جویی در زمین و در سما
یعنی بایزید بسطامی اینطور بمریدان خود گفت و مریدان به بایزید حمله ور گردیدند.
ان مریدان جمله دیوانه شدند کاردها در جسم پاکش میزدند
هرکه اندر شیخ تیغی میخلید باژگونه او تن خود میدرید
یک اثر نی , بر تن ان ذو فنون و ان مریدان, خسته در غرقاب خون
ای زده بر بیخودان تو ذو الفقار بر تن خود میزنی ان, هوش دار
زانکه بیخود, فانی است و ایمن است تا ابد در ایمنی او ساکن است
نقش او فانی و او شد اینه غیر نقش روی غیر, انجای نه
گر کنی تف, سوی روی خود کنی ور زنی اینه, بر خود زنی
ور ببینی روی زشت, انهم توئی ور ببینی عیسی مریم, توئی
او, نه این است و نه ان, او ساده است نقش تو, در پیش تو, بنهاده است
چون رسید اینجا سخن لب در ببست چون رسید اینجا, قلم درهم شکست
لب ببند, ارچه فصاحت دست داد دم مزن , والله اعلم بالرشاد
مولانا جلال الدین رومی با سرودن این اشعار, علاوه بر حمله مریدان بایزید بسطامی بمراد خود, می گوید بچه دلیل, ضرباتی که از طرف مریدان بایزید وارد می امد, بر تن خود مریدان مینشست.
سلطان العارفين از ضربات شمشیر و کارد که از طرف مریدان بر او وارد می امد مجروح نمیشد اما, خود مریدان مجروح میشدند, زیرا ( بقول مولانا جلال الدین) بایزید بسطامی بیخود شده بود و عارف وقتی بیخود گردد از خدا میشود و بخداوند الحاق پیدا میکند و بدیهی است که ضربات شمشیر و کارد در خدا اثر نمیکند.
ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت
23:47 |